هم گام بامردم سوریه


خوشرو باشیدبسیاری از چیزهایی که در زندگی از آن استفاده می‌کنیم و یا کارهایی که انجام می‌دهیم به خاطر

بسیاری از چیزهایی که در زندگی از آن استفاده می‌کنیم و یا کارهایی که انجام می‌دهیم به خاطر دیگران است نه به خاطر خودمان. به طور مثال وقتی شما به یک عروسی دعوت می‌شوید. بهترین لباس‌هایتان را می‌پوشید.

قطعاً این کار به خاطر جلب توجه مردم است و این کار را برای به شگفت درآوردن آن‌ها انجام می‌دهید، نه به خاطر خودتان و هرگاه ملاحظه کردید که آن‌ها به شکل و قیافه و زیبایی لباس‌هایتان در شگفت آمدند، شادمان می‌گردید، وقتی میهمان خانه‌ی‌تان را مبل‌گذاری می‌کنید و در تزیین و رنگارنگ‌نمودن آن تکلف به خرج دهید، مسلماً این را به خاطر جلب توجه مردم انجام می‌دهید نه به خاطر خودتان، به دلیل این که به اتاق پذیرایی بیشتر توجه می‌کنید تا سالن و هال داخل و یا توالت. وقتی دوستانت را برای صرف غذا دعوت می‌نمایی، آیا احساس نمی‌کنید که همسرتان – و حتی گاهی خودتان – در ترتیب و تنوع غذا بیشتر از حسب معمول توجه ویژه‌ای به خرج می‌دهید، بله هرچند که اهمیت دوستان بیشتر باشد توجه به نوعیت غذا بیشتر می‌شود چه‌قدر ما خود را خوشبخت و سعادتمند می‌بینیم وقتی کسی از لباس یا دکور خانه یا مزه غذایمان تعریف کند.

رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) فرمودند: «با مردم چنان برخورد کن که دوست داری با تو برخورد کنند چگونه؟!».

هرگاه دوست‌تان را دیدید که لباس زیبا پوشیده است، متوجه او باشید از او تعریف کنید و کلمات طنین‌انداز به گوشش بنوازید. ماشاء الله! چه‌قدر زیبا! گویا امروز عروسی‌ات است! به به.

روزی شخصی به دیدار شما آمد و شما از لباس‌هایش عطر زیبا و خوشبویی استشمام نمودید، لذا از او تعریف کنید. با او شادمان و بشاش باشید، با او خوشرو باشید؛ زیرا او این خوشبویی را به خاطر شما انجام داده است. جمله‌های زیبایی بر زبان بیاورید. چه بوی خوشی است. «ماشاء الله» چه‌قدر خوش سلیقه‌ای.

شخصی شما را برای صرف غذا دعوت نمود، از غذایش تعریف کنید؛ زیرا شما می‌دانید که مادر، خواهر و همسرش ساعت‌ها برای پخت آن به خاطر شما یا عموم دعوت مدعوین که شما از جمله آن‌ها هستید، در آشپزخانه زحمت کشیده‌اند یا حد اقل در حاضرکردن آن از رستوران، یا شیرینی‌فروشی خسته شده‌اند. پس از ادبیاتی در سخن‌گفتن استفاده کنید که او احساس کند که شما از زحمت‌هایش سپاسگزار هستید و زحمتش به هدر نرفته است. به خانه‌ی یکی از دوستان‌تان رفتید – با شما خواهر گرامی – به خانه‌ی یکی از دوستان خواهر رفتید – در آنجا اسباب و کالاهای زیبایی مشاهده کردید از این اسباب و کالاها و سلیقه‌ی خوب او تعریف کنید. ( اما مواظب باشید تا جایی در تمجید مبالغه نکنید که او احساس کند او را مسخره می‌کنید) به یک جلسه عمومی حضور یافتید. شنیدید که آقای «احمد» با خوشرویی دارد در جمع حاضرین سخن می‌گوید و مجلس را گرم نموده است و اهل مجلس از سخنانش خوشوقت شده‌اند، از او تعریف کنید و هرگاه از مجلس برخاستید، دستش را بگیرید و بگوید: ماشاء الله! چه قدرت بیانی دارید. حقیقتاً مجلس فقط با حضور شما شور و شوق پیدا کرده و گرم شده بود. این عمل را تجربه کنید، به زودی شما را دوست خواهند داشت.

یک صحنه‌ی زیبایی از رفتار پسری با پدرش مشاهده کردید؛ پسر دست پدرش را بوسید، و کفش‌هایش را نزدیک او آورد. از این پسر تعریف کنید. خوشرو و با شور و شوق باشید. لباس نو پوشیده بود، از او تعریف کنید و خوشرو باشید. به دیدار خواهرتان رفتید توجه او را نسبت به فرزندانش مشاهده کردید از او ستایش کنید. دوست‌تان را دیدید که به فرزندانش اهمیت قایل می‌شود، از مهمانانش به خوبی استقبال می‌کند از خود جرأت و خوشرویی نشان بدهید و از او تعریف کنید. اعجاب خودتان را نسبت به او از سینه‌ات بیرون کنید. با شخصی در ماشینش سوار شدید. یا تاکسی کرایه نمودید و نظافت ماشین و مهارت رانندگی‌اش را ملاحظه کردید بازهم خوشرو باشید و از او تعریف کنید. ممکن است بگویید: این‌ها امور عادی هستند. درست است؛ اما مؤثرند.

ادامه نوشته

مردم را متوجه کنید که خیرخواه‌شان هستید

هرچه که قلب‌های‌تان مملو از محبت و خیرخواهی به دیگران باشد و چه‌قدر که در مهارت‌هایتان در تعامل با آنان صادق باشید و مردم از جانب شما احساس محبت کنند، آنگاه محبوبیت و قبولیت آنان نسبت به شما بیشتر می‌شود.

مطب یک خانم پزشک مراجعه‌کنندگان زیادی داشت و زنان بیمار بسیار علاقمند بودند تا همیشه به مطب او بروند و هر یکی فکر می‌کرد که او دوست صمیمی این پزشک است.

این خانم دکتر مهارت‌های متعددی را جهت شکار قلب‌های مراجعه‌کنندگان اعمال می‌کرد. از جمله: این که به منشی توصیه کرده بود که هرگاه یک بیمار تماس می‌گرفت و می‌خواست با خانم دکتر صحبت کند یا در مورد بیماری‌اش چیزی بپرسد. منشی از اسمش بپرسد و به او خوش آمد گفته و سپس از او خواهش بکند تا پنج دقیق بعد تماس بگیرد و سپس منشی پرونده مخصوص او را برداشته و به خانم دکتر بدهد و خانم دکتر اطلاعات بیماری‌اش را مطالعه می‌کند و به پرونده مخصوص او و مشخصات کامل وی از جمله شغل و اسم فرزندانش نگاه می‌کند.

ادامه نوشته

اين لؤلؤها را به خاطر بسپار

لؤلؤ اوّل: چشمان اشكبار و دلهاي خونين را به ياد آور.

ألم تر أن الليل لما تكاملت

غياهبه جاء الصبــاح بنوره

«آيا نمي‌بيني كه وقتي سياهي شب،كامل گردد، سپيده‌دم با روشنايي‌اش فرا مي‌رسد؟»

يكي از اديبان مي‌گويد: اگر از روزگار عهد گرفته‌اي كه در تمام اوضاع و احوال، وفق مراد تو باشد و برايت جز امور خوشايند، رخ ننمايد، پس هنگام از دست دادن چيزي يا نرسيدن به يكي از خواسته‌هايت بايد خود را در ميان غم‌ها رها كني؛ اما در غير اين صورت از غم و اندوهت بكاه؛ چرا كه تو، اخلاق روزگار را مي‌داني، كه مي‌دهد و مي‌گيرد؛ و اگر امروز چيزي بدهد، فردا براي پس‌گرفتن آن بازمي‌گردد و اين سنت و قانون روزگار است كه در مورد همه‌ي انسان‌ها اعم از كاخ‌نشينان و كوخ‌نشين‌ها به اجرا گذاشته مي‌شود؛ همه، در برابر اين قانون يكسان هستند؛ چه آنان كه در ناز و نعمت بسر مي‌برند و چه آنان كه بر بستر خاك مي‌خوابند.

پس از غم و اندوهت بكاه و اشكهايت را پاك كن؛ زيرا تو نخستين كسي نيستي كه تير زمان، به او اصابت كرده است، و مصيبت و بلايي كه تو بدان گرفتار شده‌اي، اوّلين مصيبت نيست كه در دفتر غم‌ها و مصايب، سابقه نداشته‌باشد.

ادامه نوشته

اشكهاي حسرت

بارالها! سوزش گناهانم و ترس از فرجام ناخوشايند، مرا به سوي تو آورد. پروردگارا! سرزنشهاي مدام وجدانم، مرا به سوي تو كشاند...

تازيانههاي ترس از روز هراس انگيز، قلبم را شعلهور نمود...

نزديك بود آه و فغان، روشنايي ديدگانم را از دست بگيرد...

( آه... خداي من بارگناهان چقدر بر دوشم سنگيني ميكند)

بارالها! هركس بر در توگريان آيد طرد نخواهد شد... اكنون من بر در تو آمدهام و داستانم  از اين قرار است... البته آنگونه كه تو از من شناخت داري خودم ندارم... تو بحال من آگاهتري

پروردگارا! من به سوي تو برگشتهام و از كرده پشيمانم... مرا ببخش... رسوايم مكن... مرا به حال خودم وامگذار...

من با شيطان همه جا همسفر بودهام... بجز راه خدا كه درآن سفر ننموده ام... ابليس همه جا در بيراهگي كنارم بود... مرا براي رفاقت خود برگزيده بود... و من چقدر نادان بودم كه بودن دركنار او را پذيرفتم... شيطان سربازاني دور من گماشته بود... آنها مراگول زدند و با من فريبكاري كردند.

و چون به فكر توبه ميافتادم، به من ميگفتند: توبه لازم نيست، پروردگار به دلها مينگرد...

 ( آه... خداي من چقدر بارگناهان بر دوشم سنگيني ميكند)

پروردگارا! مرا ثروت، زيبايي، فراغت و جوانيام مغرور ساخت... شيادان، برايم سوزاندن حجابم را  نيك جلوه دادند...

چقدر احمق بودم... چگونه حاضرشدم لباسهاي تنم را تكه پاره كنم؟! عقلم كجا پريده بود؟! هنگاميكه درب و پنجره‌ي خانهام را به روي مدها گشودم... من هيچگاه در اين موردكه نامهي اعمالم را بدست راست خواهم گرفت يا دست چپ، فكرنكردم...

هيچگاه در مورد داغ شدن چهرهها و پهلوها- در دوزخ- فكر نكردم...

 ( آه خداي من! چقدر بار گناهان بر دوشم سنگيني ميكند)

بارالها! آنگاه كه ابليس مرا بسان بزغالهاي به گرگها سپرد، اصلاً به ياد روز حساب نيفتادم. چقدر نادان بودم، چگونه حاضر شدم شرفم را نابود كنم؟!من كه كشتن بيگناهان را نميپسنديدم؟!

بارالها! تنها تو به درد و به دواي دردم آشناهستي. من از طبيب ديگري دارو نميطلبم... تو از همه كس به من نزديكتري...

 ( آه خداي من! چقدربارگناهان بردوشم سنگيني مي كند)

بارالها! مرا به كسي كه تير- مياني- خيمهام را راست كند بسپار... امر وليام مرا در شگفت انداخته... نميدانم اوكودن و ساده است يا به دروغ چنين وانمود ميكند...

هيچگاه از من سؤال نكرد كجا بودهام و به كجا رفت و آمد دارم؟ برايش اصلاً مهم نبود، من با چه كساني سر وكار دارم...

با فراهم نمودن آب و آذوقه و مايحتاج زندگيم، در واقع مرا در امر گناه ياري ميكرد... راننده‌ي جوان بيگانه در اختيارم گذاشت... با او بازارها و خيابانهايشهررا بدون اينكه مزاحمي داشته باشم زيرپا ميگذاشتم...

راه رفتنم به راه رفتن ابلهان و بازيگران ميماند... عقل هر خردمندي را ميربودم... با عطر و ادكلن و سرخاب، آتش دوزخ را  با دستان خود برخويشتن ميافروختم...

 ( آه، خداي من! چقدر بار گناهان بر دوشم سنگيني ميكند)

بار الها! اي پذيرنده ي دعاها... اي بخشندهي گناهان...

از خطاهايم درگذر، تو بودي كه قلبم را از خواب غفلت بيدار ساختي... و من به عنوان يك زن مؤمن با تو عهد ميبندم كه از اين به بعد همواره در تسبيح، روزه و نمازم  بيني...

بارالها! بر در تو براي ابراز زبوني و اعتراف آمدهام...

من از تمامي راههاي انحراف دست كشيده و به عفت و پاكدامني چنگ زدهام... از امروز به بعد در راه خلاف حيا و عفت قدم نخواهم گذاشت... شيادان كوشيدند كه مرا برگردانند... حيله‌‌ها بكار بستند... هر چه از دستشان بر ميآيد بكنند... آرزوهايشان با قتل من نيز برآورده نخواهد شد...

بارالها! با همان لباس گناه به تو روي آوردهام...

و من از پروردگار شنوا، توانا، محسن و پاسخگويم، اميد لباس تميز و شايسته دارم... اي خداي بخشنده و مهربان! گريهها و حسرتهايم را ناديده مگير... و قلم عفو را برگناهانم بكش...

سایت خانواده خوشبخت